تبليغاتX
تندباد هميشگي... - شبیــــخون
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟


شبیخون خورده ام ...
می مانم و
می دانم این را هــــــم
که می گیرد ز من جادوی تو چون عقل،
دین را هـــــم...
تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من ،به آسانی،
دلم را هـــــم...

دلم را گر حصار خود کنم، دیوار ِ چین را هـــــم،
چرا باید جز این باشد ،
چرا جز این بخواهم من؟
چرا باید به نا خوش بگذرانم خوشترین را هـــــم ؟
خوشا با تو ...
خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو...
که من برچیده ام از جامه ی جان،ِ آستین را هـــــم...
...
.
.
.
سبز باشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:41  توسط امیرعلی رز  |