شبیخون خورده ام ... می مانم و می دانم این را هــــــم که می گیرد ز من جادوی تو چون عقل، دین را هـــــم... تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من ،به آسانی، دلم را هـــــم...
دلم را گر حصار خود کنم، دیوار ِ چین را هـــــم، چرا باید جز این باشد ، چرا جز این بخواهم من؟ چرا باید به نا خوش بگذرانم خوشترین را هـــــم ؟ خوشا با تو ... خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو... که من برچیده ام از جامه ی جان،ِ آستین را هـــــم... ... . . . سبز باشی
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:41 توسط امیرعلی رز
|
گناهکاری هستم ،جرمم ستاره چینی..! نگاه فلجی دارم رو به آسمان.. شاید خاموش تر از ریشه ی یک کهکشان خفته.. حرفی برای دفاع ندارم.. همه چیز روشن است !... اعدام !!!!