شب رفت و باز شب شد و خورشيد خواب بود
من فکر روز و ساعت دنيا خراب بود...
من هی ورق زدم: شب و شــب بود و باز شــــــب
پس آفتاب صفحه چند ِ این کتاب بود؟!
باور کنيد بخت من ايـنقدر شب نبود
در طالعم آخر نشانه ای از آفتاب بود!!!
من دل به جز به دختر ِ مومن نمي دهم
فنجان به شکل دخترکي بدحجاب بود!
ترفند استخاره هم اينجا عمل نکرد
حتي خدا موافق اين انتخاب بود..
من يک سئوال داشتم آقا.. اجازه؟ عشق....
ساکت! ـ سئوال، خارج ِ بحث کتاب بود ـ
***
امشــب کتاب ِ چشم تو را دوره مي کنم
توي سياه مشق ِ نگاهت، "جـــواب" بود..
اصل شعر مربوط به یکی از دوستان وبلاگنویس عزیز
با اعمال تغییراتی اینجا گذاشتم...
بهمن 86
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:31 توسط امیرعلی رز
|