تبليغاتX
تندباد هميشگي... -
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟


از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی...
امّا
چرا طعم لبان تو و پاییزی که در آن
گُم شدی در خانه مانده بود؟
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم،
امّا
طعم لبان تو بر همه‌ی لیوان‌ها و بشقاب‌ها
حک شده بود
لیوان‌ها و بشقاب‌ها را از خانه بیرون بردم..
کنار گندم‌ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه‌ی در ایستاده بودی
تو در محاصره‌ی لیوان‌ها و بشقاب‌ها مانده بودی
گیسوان تو سفید
امّا
لبان تو هنوز جوان بود.


از: احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط امیرعلی رز  |