باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟
از هر لیوانی که آب نوشیدم طعم لبان تو و پاییزی که تو در آن به جا ماندی به یادم بود فراموشی پس از فراموشی... امّا چرا طعم لبان تو و پاییزی که در آن گُم شدی در خانه مانده بود؟ ما سرانجام توانستیم پاییز را از تقویم جدا کنیم، امّا طعم لبان تو بر همهی لیوانها و بشقابها حک شده بود لیوانها و بشقابها را از خانه بیرون بردم.. کنار گندمها دفن کردم زود به خانه آمدم تو در آستانهی در ایستاده بودی تو در محاصرهی لیوانها و بشقابها مانده بودی گیسوان تو سفید امّا لبان تو هنوز جوان بود.
از: احمدرضا احمدی
+
نوشته شده در جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:21 توسط امیرعلی رز
|
گناهکاری هستم ،جرمم ستاره چینی..! نگاه فلجی دارم رو به آسمان.. شاید خاموش تر از ریشه ی یک کهکشان خفته.. حرفی برای دفاع ندارم.. همه چیز روشن است !... اعدام !!!!