دمی
از غــروب می گذشت، به سروســتان و سلسله جبالی از غروب ِ مشفق می
نگریستم، یادِ فضای عطرآگین حومه ی شهرمان، با مشعل های آتش افروخته در
سطحی مهیب و مـــه آلود، همراه با نوای ترانه های خاطره وار در رزونانسی
مبسوط از زمین، و گذشت پاره خط های لاین ِهمیشگی ِمرگ از قطوع ِ چرخ ها...
بی مهابا وا رفتم...
چرخ ها از "زمــــان" پیشی می گرفتند... یک دوئل ِ بسیار خطرناک!!...
اندیشیدم باید در زمان ِحـــال بود تا به ضایعات ِ مزدور آن متوسل نشد،
فرمان دادم!
گفتم باید جزییات حــــذف گردد! ،
دور شویم
همه چــیز از دور بهتر است...،
مثل آواز دهل.. مثل ماه مه نو ...
راستی ماه، این تبلور ِجنـــون انگیز...
سالها پیش ،
به چشم هایش چشم دوختم، به حـرکات لبهایش.. به نگاه های نخراشیده اش...
گفتم هزار کاکلی شاد در چشمان توست.. همانها که در چشم ابلیــس هم دیده بودم..!!!
ولی او فقط نگریست،
و من خواندم آنـــرا که نباید می خواندم...
"هزار قناری خـــاموش در گلویم"!
اما..
.
.
.
اما اخــگری جهید و تابان شد...
شراری از مشعل دور،
ســــوزان و بی مهیب...
...
.
.
ســــالها گذشت
و
اینــــک می بینم رقص ِ سوزان ِ اخگران را به سوی آســـــمان شبانه ... ،
معراجی از راستی و صدق و صفا...
.
قلــمم تمام شد
و چراغ روشن... !
،
شب بود
و من
و یک بستر نمناک ... !!!
پ.ن:
- هزار کاکلی شاد در چشمان توست.. هزار قناری خاموش در قلب من.. عشق را ای کاش زبان سخن بود..
( استاد احمد شاملو)
- براستی چشم اعور ابلیس را دیده ای؟
-آخرین پاره خط این جاده به کجا خواهد رسید؟
امیرعلی م./م
29 دیماه 1386