در غروب نگــاهت، وسعت طلوع فردا را یافتم و اینـک در مرز ِ فراغت لحظه ها شاید شرقی از اندوه را، به غرب رسانم و یک رسالت دیرین را باز جویم... ، بـــی آنکه مرزی از غرور بر تن ِ خاکی این باران غوطه ور گردد ...
امیر.ع م/م 14 دیماه 86
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:24 توسط امیرعلی رز
|
گناهکاری هستم ،جرمم ستاره چینی..! نگاه فلجی دارم رو به آسمان.. شاید خاموش تر از ریشه ی یک کهکشان خفته.. حرفی برای دفاع ندارم.. همه چیز روشن است !... اعدام !!!!