تبليغاتX
تندباد هميشگي...
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟



نیمه شبی عریان، خسته از کشــمکش های بی حاصل,
بسِتوده از شکــــست های بسیار..
و زندگــــــی...
و بیهودگیها و بیهوده گری هایش
به تنهایی خود پناه بردم...
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورَد
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیــــــح ،
بی درنگ ، آسمان ازروی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قــــــــــارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را ....!
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار
و محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه !!!!، باشم و زنده بمانم !
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگـــی سرشار ، گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهــای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم ِ این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم ...
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست ...
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که
« زندگـــــی » نام دارد !...


خدایا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا
با نداشتن و نخواستن روئین تن کن!

خدایا! سرنوشت مرا خیر بنویس، تقدیری مبارک! تا آنچه را که تو
زود میخواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر میخواهی من زود
نخواهم!

تو رود بودی! نشأت گرفته از دریا، هر آنکس که تو را دنبال کرد؛
خود را در کویــــــــــــر یافت...
و کویر... این سرزمین تفتیده، جائی که آبی
نیست...، آبادی نیست!

خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز! چگونه مردن راخود، خواهم
آموخت...


دکتر علی شریعتی (با اندکی تلخیص و مدار چینی)
.
.
سبز باشید
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:28  توسط امیرعلی رز  |