تبليغاتX
تندباد هميشگي...
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟


در غروب نگــاهت، وسعت طلوع فردا را یافتم

و اینـک
در مرز ِ فراغت لحظه ها
شاید شرقی از اندوه را، به غرب رسانم
و یک رسالت دیرین را
باز جویم...
،
بـــی آنکه
مرزی از غرور
بر تن ِ خاکی این باران
غوطه ور گردد
...

امیر.ع م/م
14 دیماه 86
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:24  توسط امیرعلی رز  | 



خلوتم
را نشــکن
....شاید این خلوت من کوچ کند
........... به شــب پروانه
...... به صدای نفس شـهنامه
....................... به طلوع آخرین افسانه
......و غروبی که در آن،
..........نقش دیوانگی یک عاشق،
..... بر سر دیواری پیدا شد...
خلوتم را نشکن
خلوتم بس دور است..
........... ز هوای دل معشوق سهند
...................خلوتم راه درازی ست میان من و تو
............................. خلوتم مروارید است به دست صیاد
....................................... خلوتم تیر وکمانی ست به دست آرش

...........خلوتم راه رسیدن به خودآ ست
خلوتم را نشکن...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:23  توسط امیرعلی رز  | 


تو را در برجــــهای عاج،
در چشم های درخشان بودا
و در سپیده دم بارانی ِ عشایر جستجو می کنم...
هیچ چیز نمیتواند بین من و تو فاصله گردد،
نه دیوار و نه سیمهای خاردار…

اگر تو در کنارم باشی،
می توانم با اولین قطــاری که از دوردست می آید
به سوی بــهار بگریزم،
جنگلهای وحشی را بر زانوانم بنشانم و نوازش کنم،
با کودکان در آســــمان هفتم، هم قدم گردم...
و دفتر شعرم را روی شمعدانی دلتنگی ها برگ زنم...
با تو آوازهای برهنه ی من شنیدنی،
و اشکهای عاشقانه ام دیدنی است.
با تو چراغی که در قلبم خاموش شده ،
به ناگاه روشن می شود و معجزه های معطّر
دور و بر مرا فـــرا می گیرند.
بیا قبل از اینکه مردگان به سرازیری ِ صبح برسند،
از خاکستر خودمان بیرون آییم
و دور از تابوت های سیاه
در افـــقی روشن نماز بگسترانیم…
بیا گیسوان تر خود را در باد ِ شمال رها کنیم
و آنقدر اوج بگیریم
آنـــــقدر بنوازیم و برقصیم و بتازیم...
...
تا...
...
.
.
تا عاشقان دیرینه
دوباره برای هم بگریند ...

از :مریم و مرجان احمدیان
بازنویسی و اصلاح:امیر.ع م/م
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 11:21  توسط امیرعلی رز  | 



و من با تو آشنا گشتم...
..
چه تلخ است با پیکره ای آشنا بگردی
و ندانی اگر با او آشنا نمی گشتی چه می شد؟!..
آیا حکایت، همان حکایت ِ "آن نشد دیگری"ست؟؟
یا قسمت ِ "باور ِ نداشته های نا شدنی"؟
یا حتی "اگر امروز نرسد، فردا"؟
یا... و یا...؟
بس است...
ما که مـــــــــــی دانیم قلمهایمان به ثانیه وابسته،
پس پاسخی بر این تلخی نمی چکانم...
...
قصه ی من و تو ،جدای از تناسخ ِ "مـــــــــا"
و باور های زمین کــــــژ خو
در پی ِ سحابه های آبرنگی ِ این قلم ِگریان،
خونخواهی اشک می طلبد،
و دهـای استمرار...!!!

تبخیر ِ یک چشم، کافی نیست..،
گاهی پشت ایستگاه های شیشه ای،
عقربه های مشکوک، همپای گام های مــن
و گام های تــو
همچون ناقوس ِ روز فرشته، از بطن به بطن
می تــپند
آه... خدا نکند عقربه ای بایستد،
که با سکونش
گاهواره ها از لبخندِ خاک تمجید می کنند
و قلم های گریان من
از خیسی بوم نقاش...
.
.
.
و تو...
.
.
و "تو" همــــــان "من" بوده ای،
دقیقـــــــا" از ازل تا عدم...!!!،
بی هیچ ساعت و زمان و قافیه ....!





امیر.ع م/م
آذر 1386

 
+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:50  توسط امیرعلی رز  | 

و چه زنبق روی، آمـــــدی...
و چه بنفشه گون، رفتـــــی ...
از برای مانــدن نبود ،مــــــی دانم!
.
ولی من ماندم... ،
تا فقط رفتنت را نظـــاره گر شوم...
و من بی تو، یعنی گنجشــــککی لاکــــی،
بر پای ریشه ی یک نــارون قطبی...،
زخمی و دلــــمرده.. !
..
بهای کهنه ی سکـــوت بی پایان را دادی... ،مــــــی دانم!
.
اما
بهای حرفهای ِ بی بیان ِ من چه شد؟
بهای کولاک ِ فروردینی ِ غصه هایم چه شد
بهای بی کسی هایم را که می دهد؟
..
نه! دیگر آنها را هم نــــــمی خواهم..
یادم آمد، هــــان..!
آنها را به "تــــــــو" بخشیده بودم!
و تو امــروز
فقط و فقــــط ، یک بدهکــــاری...
.
.
.
بدهـــــــــکار روز رفـتن !

امیر.ع م/م
آذر 1386

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:20  توسط امیرعلی رز  | 

روحم را به تو می بخشم . . .
همیشه بازگشت ها دروغی بیش نیست .
من ، در این همهمه های بی حضور ،
اگر نه با شیوه ی انسانی ، به هر سان که بگذارند فریاد خواهم زد . . . !

آه . . . این من بوده ام که تباه شده ام .
مثل قدم های بیهودگی . . .
مثل لحظه های میان دو خواب . . .
مثل کوچ های نا بهنگام ، سرد و بی جریان . . .

آنقدر بی جریان ، که فرصتی برای جاری شدن نگذاشتم ، و امروز . . .
جسمم را به آتش
روحم را به تو می بخشم . . .
بهای این سکوت بی پایان را......
به تو می بخشم

+ نوشته شده در  شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:36  توسط امیرعلی رز  | 

بساط دنیا را بی ترانه نمی خواهم
نگاه زخم را بی شعف نمی بینم
نگاه! ،
شب! ،
سقوط!
سه واژه ی خیالی
بی ترنم بهاری
خالی از حسرت مرگ
خالی از شوق وجود
نه سیاهی کارساز است و نه روشنی
اینجا ملائک جلوی عقربه های زمان را گرفته اند
زمانی که تهیست..
برای چه توقف؟ برای چه درنگ؟
مگر زمان گناه کار است؟
،در این سفر بدهکار است؟
نمی دانم .. نمی دانم
از روح بپرس...
پرسیدم و جوابی... نشنیدم!
روح تو خود چگونه پدیدار شدی؟
آیا کسی از تو خواست پدید آیی؟؟
نه فریب نخور !
ایها الناس، فریب جهل را نخورید..
این منم.. من حقم!
خدا بالا نیست!
خدا هیچ جا نیست!
خودمان خداییم ..!
آری چرا نباشیم؟؟ مگر روح ما همان روح مقدس نیست؟
مگر ستم ریشه ندارد؟
مگر لذت از آنِ شهوت نیست؟
مگر جسم در خواب نمی میرد؟
خب دیگر...
ماییم...
ما روح القدسیم..
بشتابید..
بانگ بر آرید ...
انا الحق...
نحن الحق..!!!!!!!

ما حقیم و نابود نمی شویم...! همانطور که روحمان نابود نمی گردد!!!!!!!
یا حق!
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:29  توسط امیرعلی رز  |