
وقتی شکـــستی
بخــت، رویاروی ِ نامت می ماند،
می ایستد
دل بیگناهت قاضی و محکمه نمی خواهد
خود
یک تبعیدی می شود و
می رود تا بر سکوی شفق، ترمه های آشــفته ریزد
رفتـــی.. می روی ... فراموش می شوی...
..
.
طاقت بیاور
آخر این جاده ی شب، چراغی
سوسو می زند
حتی اگر خیال باشد
آرام باش
که
سپیدی سحر نزدیک است...
امیرعلی م./م
3 اسفند 86
+
نوشته شده در جمعه سوم اسفند 1386ساعت 1:17 توسط امیرعلی رز
|