تبليغاتX
تندباد هميشگي...
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟


یک روز

فقط یک روز،
ترک های دلمان می شکند
دستان حلال مواج،
راه آســـــمان را می یابند
و ما هنوز ایستاده ایم...
اینک در شـــــام کوچه ها،
یک استکان اشک ِ سرخ،
سر می کشیم...
و ستون قلم چین رگــبار،
این تنها آبی ِ دلشکسته،
به ما لمحـه ای فرصت می دهد
تا ســـــکوت کنیم....
و اشک های باران ندیده را
سرمشق عشق سازیم
عشقی آبی.... ،
.
.
تا ژرفای این سکوت،
فریادی بر خواب خورشید
سر دهد...
.
.
پس
زنده باد فریاد...!!


امیرعلی م./م
18 بهمن ماه 86
+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم بهمن 1386ساعت 11:35  توسط امیرعلی رز  | 



شبیخون خورده ام ...
می مانم و
می دانم این را هــــــم
که می گیرد ز من جادوی تو چون عقل،
دین را هـــــم...
تو خواهی آمد و خواهی گرفت از من ،به آسانی،
دلم را هـــــم...

دلم را گر حصار خود کنم، دیوار ِ چین را هـــــم،
چرا باید جز این باشد ،
چرا جز این بخواهم من؟
چرا باید به نا خوش بگذرانم خوشترین را هـــــم ؟
خوشا با تو ...
خوشا با هر چه بادا بعد از این با تو...
که من برچیده ام از جامه ی جان،ِ آستین را هـــــم...
...
.
.
.
سبز باشی
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:41  توسط امیرعلی رز  | 



***
از پشت پنجــره ندیدی
منـی که همیشه بــــــودم.. ،
غافل از اینکه خودم
پنجره ها رو، شیشــه بودم
...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 3:38  توسط امیرعلی رز  | 



شب رفت و باز شب شد و خورشيد خواب بود
من فکر روز و ساعت دنيا خراب بود...

من هی ورق زدم: شب و شــب بود و باز شــــــب
پس آفتاب صفحه چند ِ این کتاب بود؟!

باور کنيد بخت من ايـنقدر شب نبود
در طالعم آخر نشانه ای از آفتاب بود!!!

من دل به جز به دختر ِ مومن نمي دهم
فنجان به شکل دخترکي بدحجاب بود!

ترفند استخاره هم اينجا عمل نکرد
حتي خدا موافق اين انتخاب بود..

من يک سئوال داشتم آقا.. اجازه؟ عشق....
ساکت! ـ سئوال، خارج ِ بحث کتاب بود ـ

***
امشــب کتاب ِ چشم تو را دوره مي کنم
توي سياه مشق ِ نگاهت، "جـــواب" بود..

اصل شعر مربوط به یکی از دوستان وبلاگنویس عزیز
با اعمال تغییراتی اینجا گذاشتم...
بهمن 86

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386ساعت 19:31  توسط امیرعلی رز  | 



وقتی حباب های انسانیت شکل گرفت

کسی نبود تا
مسیر این بادِ همیشه مقصر را عوض کند
که اگر بود،
من
و شاید دیگری
و شاید بی نهایت دیگری
در این نهــــایت
غرق در اندوه بیش و کم
و اندوه یک ســـراب
و اندوه بی نهایت نشان بی تعبیر
و ملال های زندگی
نمی شدیم
...
و حال که هستیم
ســـکوت می کنیم
باشد که ناگفته ها
رنگ نبازند..
و این گفته ها
مسیر حلقه ی حبابشان را
باز یابند و به آغار رسند..
به همان خط رنگین بی لجاج...
...
.
.

امیرعلی م./م
8 بهمن 1386
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 6:30  توسط امیرعلی رز  | 



از هر لیوانی که آب نوشیدم

طعم لبان تو و پاییزی
که تو در آن به جا ماندی به یادم بود
فراموشی پس از فراموشی...
امّا
چرا طعم لبان تو و پاییزی که در آن
گُم شدی در خانه مانده بود؟
ما سرانجام توانستیم
پاییز را از تقویم جدا کنیم،
امّا
طعم لبان تو بر همه‌ی لیوان‌ها و بشقاب‌ها
حک شده بود
لیوان‌ها و بشقاب‌ها را از خانه بیرون بردم..
کنار گندم‌ها دفن کردم
زود به خانه آمدم
تو در آستانه‌ی در ایستاده بودی
تو در محاصره‌ی لیوان‌ها و بشقاب‌ها مانده بودی
گیسوان تو سفید
امّا
لبان تو هنوز جوان بود.


از: احمدرضا احمدی
+ نوشته شده در  جمعه پنجم بهمن 1386ساعت 12:21  توسط امیرعلی رز  | 



دمی از غــروب می گذشت، به سروســتان و سلسله جبالی از غروب ِ مشفق می نگریستم، یادِ فضای عطرآگین حومه ی شهرمان، با مشعل های آتش افروخته در سطحی مهیب و مـــه آلود، همراه با نوای ترانه های خاطره وار در رزونانسی مبسوط از زمین، و گذشت پاره خط های لاین ِهمیشگی ِمرگ از قطوع ِ چرخ ها...
بی مهابا وا رفتم...
چرخ ها از "زمــــان" پیشی می گرفتند... یک دوئل ِ بسیار خطرناک!!...
اندیشیدم باید در زمان ِحـــال بود تا به ضایعات ِ مزدور آن متوسل نشد،
فرمان دادم!
گفتم باید جزییات حــــذف گردد! ،
دور شویم
همه چــیز از دور بهتر است...،
مثل آواز دهل.. مثل ماه مه نو ...

راستی ماه، این تبلور ِجنـــون انگیز...
سالها پیش ،
به چشم هایش چشم دوختم، به حـرکات لبهایش.. به نگاه های نخراشیده اش...
گفتم هزار کاکلی شاد در چشمان توست.. همانها که در چشم ابلیــس هم دیده بودم..!!!

ولی او فقط نگریست،
و من خواندم آنـــرا که نباید می خواندم...
"هزار قناری خـــاموش در گلویم"!
اما..
.
.
.
اما اخــگری جهید و تابان شد...
شراری از مشعل دور،
ســــوزان و بی مهیب...
...
.
.
ســــالها گذشت
و
اینــــک می بینم رقص ِ سوزان ِ اخگران را به سوی آســـــمان شبانه ... ،
معراجی از راستی و صدق و صفا...
.
قلــمم تمام شد
و چراغ روشن... !
،
شب بود
و من
و یک بستر نمناک ... !!!


پ.ن:
- هزار کاکلی شاد در چشمان توست.. هزار قناری خاموش در قلب من.. عشق را ای کاش زبان سخن بود..
( استاد احمد شاملو)

- براستی چشم اعور ابلیس را دیده ای؟
-آخرین پاره خط این جاده به کجا خواهد رسید؟


امیرعلی م./م
29 دیماه 1386
+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 5:50  توسط امیرعلی رز  |