و من با تو آشنا گشتم...
..
چه تلخ است با پیکره ای آشنا بگردی
و ندانی اگر با او آشنا نمی گشتی چه می شد؟!..
آیا حکایت، همان حکایت ِ "آن نشد دیگری"ست؟؟
یا قسمت ِ "باور ِ نداشته های نا شدنی"؟
یا حتی "اگر امروز نرسد، فردا"؟
یا... و یا...؟
بس است...
ما که مـــــــــــی دانیم قلمهایمان به ثانیه وابسته،
پس پاسخی بر این تلخی نمی چکانم...
...
قصه ی من و تو ،جدای از تناسخ ِ "مـــــــــا"
و باور های زمین کــــــژ خو
در پی ِ سحابه های آبرنگی ِ این قلم ِگریان،
خونخواهی اشک می طلبد،
و دهـای استمرار...!!!
تبخیر ِ یک چشم، کافی نیست..،
گاهی پشت ایستگاه های شیشه ای،
عقربه های مشکوک، همپای گام های مــن
و گام های تــو
همچون ناقوس ِ روز فرشته، از بطن به بطن
می تــپند
آه... خدا نکند عقربه ای بایستد،
که با سکونش
گاهواره ها از لبخندِ خاک تمجید می کنند
و قلم های گریان من
از خیسی بوم نقاش...
.
.
.
و تو...
.
.
و "تو" همــــــان "من" بوده ای،
دقیقـــــــا" از ازل تا عدم...!!!،
بی هیچ ساعت و زمان و قافیه ....!
امیر.ع م/م
آذر 1386
+
نوشته شده در جمعه سی ام آذر 1386ساعت 15:50 توسط امیرعلی رز
|

نیمه شبی عریان، خسته از کشــمکش های بی حاصل,
بسِتوده از شکــــست های بسیار..
و زندگــــــی...
و بیهودگیها و بیهوده گری هایش
به تنهایی خود پناه بردم...
با شدتی وحشیانه و جنون آمیز
آن چنان که قلبم را سخت به درد آورَد
آرزو کردم ای کاش هم اکنون همچون مسیــــــح ،
بی درنگ ، آسمان ازروی زمین برم دارد .
یا لا اقل همچون قــــــــــارون ، زمین دهان بگشاید
و مرا در خود فرو بلعد
اما ... نه ،
من نه خوبی عیسی را داشتم و نه بدی قارون را ....!
من یک « متوسط » بی چاره بودم و ناچار
و محکوم که پس از آن نیز « باشم و زندگی کنم » .
نه !!!!، باشم و زنده بمانم !
و در این « وادی حیرت » پر هول و بیهودگـــی سرشار ، گم باشم
و همچون دانه ای که شور و شوق روییدن در درونش
خاموش می میرد و آرزوهــای سبز در دلش می پژمرد ،
در برزخ شوم ِ این « پیدای زشت »
و آن « ناپیدای زیبا » خرد گردم ...
که این سرگذشت دردناک و سرنوشت بی حاصل ماست ...
در برزخ دو سنگ این آسیای بی رحمی که
« زندگـــــی » نام دارد !...
خدایا! در برابر هر آنچه انسان ماندن را به تباهی می کشاند، مرا
با نداشتن و نخواستن روئین تن کن!
خدایا! سرنوشت مرا خیر بنویس، تقدیری مبارک! تا آنچه را که تو
زود میخواهی من دیر نخواهم و آنچه را که تو دیر میخواهی من زود
نخواهم!
تو رود بودی! نشأت گرفته از دریا، هر آنکس که تو را دنبال کرد؛
خود را در کویــــــــــــر یافت...
و کویر... این سرزمین تفتیده، جائی که آبی
نیست...، آبادی نیست!
خدایا! چگونه زیستن را تو به من بیاموز! چگونه مردن راخود، خواهم
آموخت...
دکتر علی شریعتی (با اندکی تلخیص و مدار چینی)
.
.
سبز باشید
+
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم آذر 1386ساعت 6:28 توسط امیرعلی رز
|

و چه زنبق روی، آمـــــدی...
و چه بنفشه گون، رفتـــــی ...
از برای مانــدن نبود ،مــــــی دانم!
.
ولی من ماندم... ،
تا فقط رفتنت را نظـــاره گر شوم...
و من بی تو، یعنی گنجشــــککی لاکــــی،
بر پای ریشه ی یک نــارون قطبی...،
زخمی و دلــــمرده.. !
..
بهای کهنه ی سکـــوت بی پایان را دادی... ،مــــــی دانم!
.
اما
بهای حرفهای ِ بی بیان ِ من چه شد؟
بهای کولاک ِ فروردینی ِ غصه هایم چه شد
بهای بی کسی هایم را که می دهد؟
..
نه! دیگر آنها را هم نــــــمی خواهم..
یادم آمد، هــــان..!
آنها را به "تــــــــو" بخشیده بودم!
و تو امــروز
فقط و فقــــط ، یک بدهکــــاری...
.
.
.
بدهـــــــــکار روز رفـتن !
امیر.ع م/م
آذر 1386
+
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم آذر 1386ساعت 22:20 توسط امیرعلی رز
|

روحم را به تو می بخشم . . .
همیشه بازگشت ها دروغی بیش نیست .
من ، در این همهمه های بی حضور ،
اگر نه با شیوه ی انسانی ، به هر سان که بگذارند فریاد خواهم زد . . . !
آه . . . این من بوده ام که تباه شده ام .
مثل قدم های بیهودگی . . .
مثل لحظه های میان دو خواب . . .
مثل کوچ های نا بهنگام ، سرد و بی جریان . . .
آنقدر بی جریان ، که فرصتی برای جاری شدن نگذاشتم ، و امروز . . .
جسمم را به آتش
روحم را به تو می بخشم . . .
بهای این سکوت بی پایان را......
به تو می بخشم
+
نوشته شده در شنبه دهم آذر 1386ساعت 19:36 توسط امیرعلی رز
|