تبليغاتX
تندباد هميشگي...
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟

تمامیِ ِ هر ترانه، در ناتمامیِ ماست،
نا تمام ما با چه کسی تمام خواهد شد؟
..
خودآ یا یک معشوق زمینی؟
...
و کدامین زمین، گیرای سودای آسمان دل ماست؟
آنکه خود می بخشد؟، یا آنکه جان در خاک فرا می کاود؟!...
چگونه مطمئنیم که عشق، روزی به انجام نخواهد رسید
و خاک ها
و مرداب های عاشق
و طوطیان ِ بنفش ِ بی پا
بر ما نخندند؟،
که کعبه ای ساختیم از سنگ دیرین
و خشتش را با گلویی خمیده رنگین ساختیم
..
و این است آیین رود ِ رونده ...
و جریانی از دایره های قلم خورده و پَر های تباه..
آنروز به کدامین ستاره پناه خواهیم برد؟
...
خودآ یا یک معشوق زمینی؟
...
گاه فاصله ها را می شماریم،
و در رکاب نوای محزون ِ بی وصالی، دَبَکه می زنیم
و خط و نشانی بر آرزوهای خفته ی حجیم تر از تابوت
می نگاریم. ،
غافل از مکتب سرخ عشق..
اما آخِر...
روز آخرَ،
کدام خط را نشان کنیم برای پریدن از قفس ِ آوار امید؟؟؟

امیر.علی م/م

پاییز 86
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 19:57  توسط امیرعلی رز  | 

آدمك، مرگ همین جاست بخند
آن خدایی كه بزرگش خواندی ... ، به خدا مثل تو تنهاست بخند
دست خطی كه تو را عاشق كرد، شوخی كاغذی ماست بخند....
آدمك خیمه ی شب بازی تو، یك نفر شاد ندارد، تو بخند...
آدمك گم نشوی گریه كنی،
فكر كن!...
فکر کن گریه چه زیباست! ، بخند
فکر کن درد تو ارزشمند است
صبح فردا به شبت نیست که نیست
تازه انگار که فرداست، بخند
راستی آنچه که یادت دادیم
پر زدن نیست که در جاست، بخند
آدمک نغمه ی آغاز نخوان
به خدا آخر دنیاست بخند
تنها تو بخند...

با جمع آوری نسخه های مختلف این شعر و كمی جابجایی چیدمان جدیدی برای این شعر ایجاد كردم
متاسفانه نام صاحب اثر بدوی یافت نشد
اگر می شناسید خواهشا مرا مطلع كنید
با تشكر

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آبان 1386ساعت 8:47  توسط امیرعلی رز  |