تبليغاتX
تندباد هميشگي...
باد مي وزد، اما... قلب مرا نمي برد.. آه خداي عاشقان، اين چه حكايت باشد؟

تنم را دوست داشتم،روزی...
از خیالش گریزان بودم،روزی...
به نگاه خیس عابران له له می زدم
و به پایان پیاده روی جاده خاكی...

زرد مفهومی بغضناك داشت
و سپید تجلی بود
درنگ جایز بود.. ولی پا طاقت آنرا نداشت..
تیشه ای با ریشه ای قولنامه بست
ریشه نیرنگ كرده بود...
با تمارض زرد را بخشیده بود..
با تفضل پرده ای پوشیده بود.
ولی حال، ما چلچله ایم.. روی یك خاك سپید .. همسفر با قدم هم كیشان..
تا خیالی موهوم..
می رویم و دهان می دوزیم كه آری.. :
این طبیعت زندگی است!

امیر.ع م/م

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 2:44  توسط امیرعلی رز  |