بساط دنیا را بی ترانه نمی خواهم
نگاه زخم را بی شعف نمی بینم
نگاه! ،
شب! ،
سقوط!
سه واژه ی خیالی
بی ترنم بهاری
خالی از حسرت مرگ
خالی از شوق وجود
نه سیاهی کارساز است و نه روشنی
اینجا ملائک جلوی عقربه های زمان را گرفته اند
زمانی که تهیست..
برای چه توقف؟ برای چه درنگ؟
مگر زمان گناه کار است؟
،در این سفر بدهکار است؟
نمی دانم .. نمی دانم
از روح بپرس...
پرسیدم و جوابی... نشنیدم!
روح تو خود چگونه پدیدار شدی؟
آیا کسی از تو خواست پدید آیی؟؟
نه فریب نخور !
ایها الناس، فریب جهل را نخورید..
این منم.. من حقم!
خدا بالا نیست!
خدا هیچ جا نیست!
خودمان خداییم ..!
آری چرا نباشیم؟؟ مگر روح ما همان روح مقدس نیست؟
مگر ستم ریشه ندارد؟
مگر لذت از آنِ شهوت نیست؟
مگر جسم در خواب نمی میرد؟
خب دیگر...
ماییم...
ما روح القدسیم..
بشتابید..
بانگ بر آرید ...
انا الحق...
نحن الحق..!!!!!!!
ما حقیم و نابود نمی شویم...! همانطور که روحمان نابود نمی گردد!!!!!!!
یا حق!
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1386ساعت 14:29 توسط امیرعلی رز
|